تبليغاتX
پایگاه رسمی استاد مهـدی شفیعـیان

پایگاه رسمی استاد مهـدی شفیعـیان

"معضل عظما" مهدی شفیعیان

جمعه عصر بود. یک روز زمستانی و ابری؛ ساعت پنج؛ آسمان گرفته و درهم بود. دیگر هیچ برگی بر قامت درختان نمانده بود؛ آخر روز قبل هم آسمان همین طور ابری بود و باران شدیدی هم آمده بود. همین باعث شده بود که درختان عریان شوند. آب گل آلود در جوی ها روان بود.
آماده شدم؛ باید می رفتم. مسئله مهمی بود؛ نمی توانستم بی تفاوت باشم. پیراهن، پلیور، کت و شلوار و بارانی مشکی پوشیدم. چتر سیاهی هم به دست گرفتم. از خانه بیرون رفتم. همه جا را تار می دیدم. نم نم باران دوباره شروع شده بود. از زیر سردر خانه به راه افتادم.
نم نم کم کم داشت زیاد می شد. همین که به سرکوچه رسیدم باران شدید شد. چترم را بی درنگ باز کردم و روی سرم گرفتم؛ دوست نداشتم باران روی سرم ببارد، آخر موهایم خراب می شدند. این روزها آدم جرأت نمی کند بیرون برود، چون مثل موش آب کشیده می شود؛ پشت شلوار آدم لکه های گل می چسبد و کفش آدم طوری کثیف می شود که آدم را هرکجا ببینند فکر می کنند عمله است و به نان شب محتاج، و می خواهند پولی کف دست آدم بگذارند.
یکهو چنان باران شدید شد که یاد مجلس ختم عمویم افتادم؛ آن روز هم باران تندی می آمد. چنان ابرها می باریدند که انگار پدرشان مرده بود؛ زمین هم شده بود مثل دستمال یک نفر که خیلی گریه کرده است و آنقدر اشک هایش را پاک کرده است که دستمال دیگر آبی را جذب نمی کند. تمام پهنه خیابان ها را آب گرفته بود.
مردم را نگاه می کردم؛ مثل آدم های شرمنده سرشان را پایین انداخته بودند؛ انگار قیامت شده بود، هر کس به یک طرف می دوید و سنگ خود را به سینه می زد. آنهایی که چتر نداشتند بارانی خود را روی سر کشیده بودند و بدون توجه به اینکه ممکن است زمین بخورند سریع می دویدند.
آب جوی ها بیرون زده بود و حرکت خودروها کند شده بود؛ راه بندانی شده بود. هوا آنقدر تار و مه گرفته بود که ماشین ها چراغ های قرمز عقبشان را روشن کرده بودند؛ انگار داشتند به من هشدار می دادند که مه غلیظ است، احتیاط کن. در پیاده رو که راه می رفتم موزاییک های لق سنگ فرش پیاده رو لکه های گلی کوچکی را به پشت پاچه شلوارم تف می کردند.
بعد از هفت هشت ده دقیقه به سر خیابان اصلی رسیدم. منتظر ماشین ایستادم. آنقدر سرد بود که در مدت زمان انتظار پایم یخ زد. اطراف را نگاه می کردم، هیچ گیاهی نبود؛ گیاهان هم مادرشان، زمین، را از دست داده بودند؛ گویی هیچ کس نبود که گرمشان کند و رشدشان بدهد. مغازه ها بسته بودند. آنهایی هم که باز بودند هیچ مشتری نداشتند. مغازه دارها هم مثل کسانی که کشتی هایشان غرق شده است کنار مغازه کز کرده بودند و دمق نشسته بودند.
بالاخره با هزار سلام و صلوات یک تاکسی آمد؛ دست تکان دادم؛ ایستاد؛ سوار شدم. راننده پیرمردی بود که سر و صورت را صفا داده بود. با دو دست پیر و چاقش، بدون اینکه تکیه دهد، به فرمان چسبیده بود. ولی انگار جان نداشت پایش را روی گاز فشار بدهد؛ مثل لاک پشت حرکت می کرد.
شیشه های ماشین هم بخار کرده بودند. با پشت دستم قسمتی از بخار را پاک کردم. دامنه ی دیدم خیلی کم بود و خوب نمی توانستم همه جا را ببینم. راننده پیر ساکت بود و لام تا کام حرف نمی زد.
پرسیدم: "آقا چرا تاکسی گیر نمی آید؟"
"چه میدونم. جمه های زمستون انگار خاک مرده تو خیابونا میپاشن."
به خودم گفتم: "چه عجب! بالاخره حرف زد."
"صبح تا شب باید سگ دو بزنیم تا پول درس خوندن خانم در بیاریم."
"وای دوباره باید بنشینم و به بدبختی ها و ناشکری های مردم گوش بدهم."
حرف نزد نزد، حالا که شروع کرده است به حرف زدن ول نمی کند و یکریز از مشکلاتش می گوید:
"دانشجو. بهش میگیم بابا شوهر کن، آخه ادبیاتم شد رشته! پس فردا با این شر و ورا یه کیلو ازگیلم بهت نمیدن! هان، بد میگم؟"
پرسیدم: "حالا علاقه دارد یا فقط می خواهد مدرک بگیرد؟"
"نه، عاشق رشتشِ. ولی من میگـــم اگر دنبال کار بره، بهش میگن چون دانشجوی دانشگا دولتی نیستـــــی، از کار خبری چـــی نیـــــسـت."
به چهارراه اول رسیدیم. دوتا خانم دست تکان دادند؛ سوارشان کرد.
"آره، این طوری." دوباره شروع کرد: "اما درس خون ها؛ من که سر در نمیارم، ولی برادرش میگه با سواته،" و بعد همزمان انگشت سبابه دست راستش را مثل آدم های مدعی بالا آورد و گفت: "اونم همین رشته را دانشگا دولتی خونده."
این همه حرف زد، ولی زمان نمی گذشت. راه بندان عجیبی بود؛ دلم شور می زد، نکند به موقع نرسم؛ منتظرم هستند.
"چی کاره ای؟"
"معلم هستم."
"ههههه! پس توم مث ما بدبخ بیچاره ای."
"الحمدلله وضعیتم خوب است. دانشگاه تدریس می کنم."
"اِ... . پس پلفسلی. میگن وضعیت اقتصادی کشور درهم برهم. واردات و صادرات با هم نمیخونه. شرایط شرایط بحرانی. راست میگن؟"
"نمی دانم. تخصصی در این زمینه ندارم."
بعد از حدود چهل پنجاه دقیقه به سه راهی رسیدیم که می خواستم پیاده شوم؛ اما باید یک کورس دیگر سوار می شدم. آنجا خط تاکسی داشت، ولی تاکـســـــی! خوب جمعه شب بود؛ کی در آن سرما بیرون می آمد. آنهایی هم که مسافرکشی می کردند معلوم بود که کمیتشان لنگ می زند.
دوباره دست تکان دادم و یک ماشین ایستاد و سوار شدم. راننده جوانی بود که در حدود سی سال سن داشت. میان پاهایش کتابی گذاشته بود. با کنجکاوی - بدون آنکه متوجه شود - گردن می کشیدم تا ببینم عنوان کتاب چیست؛ اما معلوم نبود، چون کتاب را از طول میان پاهایش عمود نگه داشته بود و جلدش رو به در راننده بود؛ ولی روی عطف کتاب نوشته بود: "فردریک نیچه".
حقیقتش چیز زیادی در مورد او نمی دانستم، ولی ناگهان دو جمله مهمش که در یک سخنرانی شنیده بودم به ذهنم خطور کرد: "ما خدا را کشته ایم" و "اسلام دین آزادی و مسیحیت دین بردگی است."
در فاصله این چند ثانیه که به این دوجمله فکر می کردم با سر و صدای بیرون حواسم پرت شد: دونفر از پیروان مکتب جنگل داشتند با هم دعوا می کردند و مردم هم به جای جدا کردن مثل سیرک گرداگرد آنها به تماشا ایستاده بودند.
به چهارراه رسیدیم؛ کرایه را دادم و پیاده شدم؛ به سمت راست پیاده رو به راه افتادم. یک دستم را در جیب بارانیم کردم و کاملاً آن را تنگ خودم چسباندم تا گرمم شود و با دیگری چترم را باز کردم.
قدم زنان به میدانی رسیدم که نبش آن تالار عروسی بود. خوب من هم دعوت داشتم پس داخل حیاط شدم و ماشین عروس که روبروی در بود و با روبان های زرد و گل های رز سرخ تزیین شده بود نظرم را جلب کرد. به زیر سقف ایوان سالن رفتم و چترم را بستم و عینکم را از جیب داخل کتم درآوردم و پاک کردم و زدم. حیاط فوق العاده زیبا چراغانی شده بود و همه جا را مثل روز روشن کرده بود. دم در سالن صفی از مهمانان بود که یکی یکی با پدر داماد و عروس سلام و احوال پرسی می کردند و بعضی ها هم همراه با دست دادن آنها را ماچ می کردند. معمولاً شب دامادی همه کسانی که شاید برای سال ها ندیده ایم را می بینیم ولی حضرت آقا داماد را! خوب اولش است، بعد از مدتی سیستم های- بای عملیاتی می شود و با آمدن یکی دیگری خداحافظی می کند و می رود. در امتداد سالن جلو رفتم و دم در سالن به پدر داماد سلام و مبارکباد گفتم و به داخل رفتم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط مهـدی شفـیـعـیـان  |